X
تبلیغات
عشق تلخ








عشق تلخ

غمکده ی عشق


مادر....


رروسری ات را بردار تاببینم...


بر شب موهایت چند زمستان برف نشسته،


تا من به بهار رسیده ام....



تقدیم به همه ی مادر های در قید حیات و مادران سفر کرده


حقیر



نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 12:40 توسط A.O.D|




داشتم به صدات گوش میدادم.....


حواسم به حرفات نبود....  




نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 11:20 توسط A.O.D|




هرشب شاممان را باهم میخوریم....


یکی از لباس هایت،


هنوز نرفته است....



نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 12:51 توسط A.O.D|




سلامتیه عزیزاتو از خدا بخواه....


نه از عرق سگی.....



نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 17:52 توسط A.O.D|




گرما یعنی نفس های تو....


دست های تو...


آغوش تو...


من به خورشید ایمان ندارم...





نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 12:37 توسط A.O.D|




به من میگوید: مثل بچه ی آدم رفتار کن....


و من هنوز مانده ام....


که میان هابیل و قابیل کدام را انتخاب کنم؟؟؟



نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 11:57 توسط A.O.D|





پرسیدم: شیرین، از فرهاد چه خبر؟؟؟؟


گفت: آهسته تر، مجنون با من است...




نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 10:21 توسط A.O.D|




من: دکتر، چرا من خوب نمیشم؟؟؟


دکتر: {سکوت}


من: دکتر، با تو هستما. من چه مرگمه؟؟؟


دکتر: {باز هم سکوت}


من: آقای دکتر، با توام. من چم شده؟؟؟ لالی یا کر؟؟؟؟


دکتر: ببریدش، اون مرده... جواز دفنش رو صادر کردم...


عاشق این لحظه ام....



نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 14:8 توسط A.O.D|




میدانی که غیرتم همه چیزم است....


لا اقل به خوابم که میایی،


تنها بیا، بی شرف...



نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 13:38 توسط A.O.D|




تنش، بوی غریبه میداد...


وگرنه سگ های محل، بیخودی پارس نمیکردند...




نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 12:19 توسط A.O.D|




درب خانه ات را که میبندی،


باد هم زوزه میکشد...


من که منم....


نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 12:12 توسط A.O.D|




اعتراف تلخیست...


ولی...


عشقم و آن غریبه، بهم می آیند...



نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 12:56 توسط A.O.D|




کفتارها، گرگ تنهای بیابان را دریدند....


زنده باد نامردهای متحد....



نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 12:15 توسط A.O.D|




او، هنوز روسری آبی سر میکند.


و من، سیگار فیلتر قرمز....


آه، چه شهراورد بزرگی شده....



نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 11:29 توسط A.O.D|




عاقبت من، شد سرنوشت جناغ...


همه، سر شکستنم شرط بسته اند...




نوشته شده در شنبه دوم آذر 1392ساعت 11:54 توسط A.O.D|




زمستان و تابستان ندارد.....


نباشی.....


چهار ستون بدنم میلرزد.....




نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 13:38 توسط A.O.D|




در من گرگی هست....


خسته از نبرد های پی در پی....



گوشه ی غاری تنها نشسته است....


و زخم هایش را میلیسد....


نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 17:12 توسط A.O.D|





دل را برای تو یک دست میکنم،



راه دلم به غیر تو، بن بست میکنم



خوردن باده ز راه گوش کسی ندید،



من یا حسین میشنوم مست میکنم...




تقدیم به عاشقای اربابم






نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 11:3 توسط A.O.D|




ابراهیم نیستم....


اما غرورم را قربانی کسی کردم،


که ارزش "گوسفند" هم نداشت....



نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 15:30 توسط A.O.D|




احوال سگی این روزهای من،


نتیجه ی گربه صفتی بعضیاس.....



نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392ساعت 10:53 توسط A.O.D|




من میروم....


باورکن میروم....


اما دلم برای، به جهنم گفتن هایت تنگ میشود.



نوشته شده در شنبه ششم مهر 1392ساعت 17:25 توسط A.O.D|




ميترسم بار ديگر عاشق شوم.....


آنوقت برگردي.....



نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 18:36 توسط A.O.D|




وقتي زير پايشان  "له" شدي، روي سرشان جا داري....


البته، به عزت و شرف لا اله الا الله....



نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 13:22 توسط A.O.D|




تقديرم اين است.....:


اگر اسمم مراد هم ميشد،


آنوقت زندگي بر وفق هوشنگ بود....



نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 9:54 توسط A.O.D|




صدبار گفتم اینگونه باش....


" پایدار "


تا، "پای" دار


اما.....



نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 18:45 توسط A.O.D|




در دنیای من....


شیرها و گرگ ها، توبه کرده اند....


کفتارها و شغال ها، اجساد را خاک میکنند.....


و اما..........


امان از آهوههای تازه به دوران رسیده.....



نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 13:34 توسط A.O.D|




بالاخره یک روز به آرزویم میرسم....


در صف اول نماز،


جلوتر از پیش نماز می ایستم.....


و همه به من اقتدا خواهند کرد....


نماز که تمام شد، همه به سمت من خواهند آمد،


چقدر عزیز خواهم شد....


بعد از چند قدم که حرکت کنند، کسی فریاد میزند:


بلند بگو لااله الا الله.....




نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 13:0 توسط A.O.D|



 

ما از همان کودکی، بازیچه ی دست روزگار بودیم....

 

وگرنه، کدام روباه پنیر میخورد؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 19:44 توسط A.O.D|






گفته بودم لب تر کنی، برایت میمیرم....





نه تا آن حد که لبانت با لبان دیگری تر شود....





نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 19:2 توسط A.O.D|




تو خوبی...


آنقدر که هوا، با تو خوب میشود....


اصلا هوا، به هوای تو خوب میشود....



نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 12:30 توسط A.O.D|




مطالب پيشين
» مادرم روزت مبارک....
» محو شده ام....
» یاد بگیر...
» نصیحت نیست، وصیتمه.....
» من گرمایی ام...
» کمک میخواهم....
» خیانت افسانه نیست....
» هنوز درمان نشدم....
» ای بی رگ....
» کثافت...
Design By : ParsSkin.Com